با مژگان خیسش دلش را آب و جارو میکرد!
مستی چون نهال تردی در توفان سخت
از تند باد یاد یاری میشکست
از جور و جفای چرخ پیر
گه گاه شبنم غم بر چشممش مینشست
با خویش میگفت و میگریست "مه رویش چه شرابی بود
که خیالش از این دیده خون بار نرفت"
به صلیب نگاه روشنت
سیاه چشمانت
مصلوبم هنوز
هنوز..هنوز..
مصلوبم هنوز
هر مثقال جان آب شده به چند
با عیار هزار و یک شب تنهایی
به چند ؟
این اشک ها به چند؟